برای تو مینویسم هرچند بعیدمیدانم واژه ها هم بتوانند حرف دلم را بتو بگویند
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 19:50  توسط ارام جان | 
سلام عشق زندگیم سلام امیدم هزاران بار شروع سال 93 را به تو تبریک میگم به تویی که دو نوروز متفاوت را در کنارش بودم خاطرات سال 92 مثل برق از جلوی چشمانم می گذرد سالی پر از استرس هیجان سالی پر کار برای هر دویمان بهترین رویداد زندگیمان با شروع سال 92 رقم خورد و رسیدن به ارزوی بود که در ذهن داشتیم و ان رسیدن به سقفی بود که شروع زندگیمان در ان باشد سال 92 را با خانه ای نو شروع کردیم با روزهای که در ان بودیم و چیدمان نوی مرا در ان تصور میکردیم و برای منزلمان هر روز طرحی نو می ریختیم ....در کنار شیرینی منزل به روزهای پر استرس بدهی هایمان می رسم که هر دو متفکرانه در خیابان ها قدم میزدیم  و در پی جور کردن پول بودیم و خدا چه زیبا دستمان را میگرفت...

سال 93 را با هیجان وصال سپری میکنیم سالی که با رسیدنمان به هم شروع میشود 9 خرداد روز وصالم وچه شیرین میشود این سال..

ابوذرم مرد زندگیم به خاطر همه این روزها به خاطر صبور بودت به خاطر تمام روزهای شیرینی که در کنارت داشتم از تو ممنونم عاشقانه دوستت دارم مرا به خاطر خیلی چیزها ببخش ..

از تو خواهشی دارم  همیشه ابوذر  بمان  همیشه برای من باش...

                                      نوروز 93 با هزاران شاخه گل  تقدیم به تو

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 19:44  توسط ارام جان | 

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!
آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!
...
از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!
باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !
قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ، ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!
و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است
پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !
سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !
تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!
تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !
و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !
حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ، و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !
بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !
و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!
          

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 14:44  توسط ارام جان | 

خداحافظ سال 92 تو تموم شدی ولی روزها و لحظه ها و اتفاقات مختلفت تو خاطراتمون موند

میدونم هیچ وقت دیگه این سال تو زندگیمون تکرار شدنی نیست

ولی امیدوارم خدا از دستمون راضی باشه

وقتی فکرشو میکنم غصم میگیره واقعا سال 92 تموم شد

سال 92 تمام شد ومن تکه ای از قلبمو به یادگار کنار خاطراتمون جا میزارم

خاطراتی جورواجور و دوست داشتنی از روزهای پر افت وخیز و رنگارنگ

واقعا وقتی این خاطرات رو مرور میکنم دلتنگشون میشم خاطرات خوبش بکنار

خاطرات بدشم چون با تو بود یه جورایی قشنگ بود اخه اخم کردنها وفریاد زدناتم  دوست داشتنیه

سال پر کار و تلاشی برا هر دومون بود وخدارو شکر نتایج خوبی هم برامون داشت

حقیقتا خیلی بیشتر از من رنج و  سختی تحمل کردی و این شرمندگی را من تا اخر عمر با خودم دارم

میخوام با همه وجود وبدون تعارف ازت تشکر کنم  

بی منت و انتظار پابه پای من حتی بعض وقتا جلو تراز من تو زندگیمون زحمت کشیدی 

زمستون و تابستون برات فرق نداشت ویکسره تلاش میکردی

بی اندازه ازت ممنونم بخدا هم زبونم و هم انگشتام عاجزند بخاطر قدردانی از زحماتت

فقط امید به اینده ای دارم که بتونم جبران کرده باشم

به لطف خدا امسالی که پیش رو داریم منتظر اتفاقات خوب وتحولی نو هستیم

حداقل از دلتنگی هامون کاسته میشه وبه امید خدا کنار هم زندگی را ادامه میدیم

به امید روزهای بهتر . . . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 12:9  توسط ارام جان | 

 

میدونم ازم دلخوری ،


میدونم چند وقته بهت سر نزدم ،


میدونم چند وقته فراموشت کردم !


خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ،



میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی ..


دلم خیلی گرفته ،



این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ،


از خودم !!


یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه !


یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده !


یه مدته از گناه ابایی ندارم !


یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم !


یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم !


یه مدته بنده ی ناسپاس شدم !


یه مدته مغرور شدم !


خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !


یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !


اظطراب از فاصله ی افتاده بین من و تو


خدا جون … تو کمکم کن !!


نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 11:5  توسط ارام جان | 
سلام ابوذرم سلام تاج سرم مرا ببخش به خاطر غیبت طولانیم مرا به خاطر خیلی چیزها ببخش

یک سال و شش ماه مثل برق گذشت اما برای ما پراز خاطره پر از حس قشنگ گذشت همین سه روز پیش بود رد پایمان را در برف به یادگار گذاشتیم..

پسرک رویایی من هنوز هم با چشمان سیاهت که نگاهم میگنی دلم را می لرزانی. هنور هم از من می پرسی دوستت دارم یا نه ؟؟؟

میشود خواهشی از تو داشته باشم میشود خودت را در کنارم بزرگ ببینی می دانم که متوجه منظورم هستی...

دوستت دارم  در پس همه این روزها به دست امد حرف به حرف این دوست داشتن...

هر روز که میگذرد بیشتر عاشقت می شوم
لحظه به لحظه نفسی از سوی تو
دلم پر میکشد به سوی بلندی ها آنجا که هست آشیانه تو…
هر روز که میگذرد دیروز برایم بهترین خاطره میشود، همه چیز به آن شبی ختم میشود که خاطره هایت برایم یک آواز لالاییست
و من به خواب میروم با صدای لالایی خاطره های تو !
دلم میرود به عمق قلب تو ، میشنود صدای تپشهایی که مرا آرام میکند، غرق میشوم در محبت های تو
تو چه کرده ای با دلم که اینک بی تاب و بی قرارم ، حساب روزها و لحظه ها از ذهنم رها شده
نمیدانم کجا هستم و به کجا میروم ، تنها میدانم به سوی تو می آیم ، تنها لحظه شماری میکنم که تو را ببینم !
هر روز که میگذرد دیوانه تر میشوم ، از عشقت سر ریز میشوم و تشنه ی همیشه با تو بودن
همچو یک ستاره میدرخشی در دل شبهایم ، همچو مهتاب میتابی بر دل پریشانم
تو مرا به کجاها کشانده ای عشقم ، که اینک این احساسم را برای تو نوشتم…
امروز دوستت دارم و تو مرا داشته باش
فردا دوستم داری و من عاشقت میشوم ، تو عاشقم باش و من دیوانه ات میشوم ، تو دیوانه ام باش و من برایت میمیرم ، تو هم به عشقم میمیری و قصه ما تمام میشود، همین میشود که عشقمان همیشگی میشود ، جاودانه میماند تصویر دلهایمان!
هر روز که میگذرد بیشتر به خیالات عاشقانه میروم ، با همین خیالات هست که به تو عشق میورزم، با همین خیالات است که تا ابد با تو میمانم….


ابوذرم هستم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 19:2  توسط ارام جان | 
 روزی مردی خواب عجیبی دید.اودید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنان نگاه می کند

هنگام وروددسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هــــایی

را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.مـــرد

از فرشته ای پرسید:شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را بازمی کرد گفت:این جا بخش دریافت است وما دعاها

وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتررفت،بازتعدادی ازفرشتگان

را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت هایی می گذارندوآنها را توسط پیک هایی به زمیــــــــن

می فرستند.

مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان باعجله گفت:این جا بخش ارسال اسـت

ما الطاف و رحمت های خداوندی رابرای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشتـــــــه

پرسید:شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد:این جا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید

جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد بسیار ســــاده

فقط کافیست بگویند:خدایا شکر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 10:43  توسط ارام جان | 

خدای عزیزم،

کسی که الان مشغول خوندن این متنه،

زیباست (چون دلی زیبا داره)،

درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،

قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)

و من خیلی دوستش دارم.

خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.

خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما

و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشا ا... .

خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش,

تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت‏ها عاشقانه مهر بورزه.

خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)

و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

دوستت دارم ارامشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 10:33  توسط ارام جان | 
گر یکی از عشق برآرد خروشبر سر آتش نه غریبست جوش
پیرهنی گر بدرد ز اشتیاقدامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبابلبل بی‌دل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این رهزندبازنیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خم دهدخرقه صوفی ببرد می فروش
زهر بیاور که ز اجزای منبانگ برآید به ارادت که نوش
از تو نپرسند درازای شبآن کس داند که نخفته‌ست دوش
حیف بود مردن بی عاشقیتا نفسی داری و نفسی بکوش
سر که نه در راه عزیزان رودبار گرانست کشیدن به دوش
سعدی اگر خاک شود همچنانناله زاریدنش آید به گوش
هر که دلی دارد از انفاس اومی‌شنود تا به قیامت خروش
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 18:6  توسط ارام جان | 
یک روایت فرنگی:

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فورا شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو 206 نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادرزنت»
زمین همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فورا شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو 206 نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادرزنت»
نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیندازم. همینطور ایستاد تا مادرزنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بی ام و کورسی آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدرزنت!»

هفت حقیقت در مورد خانم ها:
1) اعتقاد به پس انداز دارند.
2) اعتقاد به پس انداز دارند ولی لباس های گرون میخرند.
3) لباس های گرون میخرن، ولی هیچ وقت لباس مناسب ندارند.
4) هیچ وقت لباس مناسب ندارن، ولی همیشه لباس های زیبا می پوشند.
5) همیشه لباس های زیبا می پوشند، ولی هیچ وقت راضی نیستند.
6) هیچ وقت راضی نیستن، ولی انتظار دارند که آقایون ازشون تعریف کنند.
7) انتظار دارند که آقایون ازشون تعریف کنند، ولی وقتی که ازشون تعریف میشه، باور نمی کنند.

وفاداری یک زن زمانی معلوم می شود که مردش هیچ نداشته باشد و وفاداری یک مردم زمانی معلوم می شود که همه چیز داشته باشد.

روایت است که: اگر لقمان و ایوب با اینترنت ایران کار می کردند ایوب صبرشو از دست میداد و لقمان ادبشو.

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خودت می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه بازدارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: سه سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم.
مرد با خوشحالی آن را گرفت، از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: این مردم، من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 19:54  توسط ارام جان |